تبليغاتX
یه کوله پشتی پر از عشق

یه کوله پشتی پر از عشق

انقدر نوشتم برای یاره خیالیم تا بالاخره پیداش کردم

 

 

سلام دوستای گلم

از خدا میخوام هر جا که هستین خوب وخوش باشین . بعضیهاتون پرسیده بودین

که چرا میخوام کم پیدا شم . راستشو بخواین نمیدونم چند نفرتون دچار مشکله

 قبضه...../ خودتون بگیرین دیگه/ شدین؟منم دچاره همون مشکل شدم . برای همین

 از وقتی که تل قطع شه شرمندتون میشم همین . نمیدونم بعد از این اپ دیگه کی

 اپ میکنم اما به احتماله زیاد میره برای شنبه ی دیگه خب دیگه . قربونه همتون . به

 خدا میسپارمتون . یاعلی

..................................................

به نام یکتای هستی

 

 

زندگی قصه ی یه تنهاییه زندگی معنیه یه خوشبختیه زندگی قصه پر

 

غصه یه زندانیه  که به حبس ابدی محکومه زندگی شطرنجییه

 

که در اون انسان لحظه ای کیش و به اخرنرسیده مات میشه اما واقعا

 

زندگی چیه؟؟خون دل خوردن؟؟و یا شایدقایقیه در هم شکسته گاهی

 

وقتا اسیر امواج و یا شاید مردابیه برای زیستن اسیریه درچنگال سیاه زمونه

 

 و کودکیه بی سرپرست زندگی دریاییه از مصیبتها وجداییها زندگی

 

 جون کندنه حیات نیست .زندگی شاخه خشکیده الاله ست . 

 

 اولش عشقه اخرش مردن .اما تو....یه کم فکر کن.میتونی

 

 تعریفتو از زندگی عوض کنی .میتونی بگی زندگی همه چیز ه: اشکیه که

 

بالاخره خشک میشه . لبخندیه که محو میشه و لی یادیه که در عالم باقی

 

میمونهزندگی شاید نگاهی به گوشه ای از دریا باشه . سوختن در افتاب

 

شعله هاورنج در روزهای سخت امتحان ومن........و من یاد گرفتم در

 

این امتحان بهار را با عشق/تابستان را با شادی/  پاییز را با غم/زمستان

 

 را با امید/عشق را در سکوت/سکوت را در امید/امیدرا در تو/تو را در دل 

 

 دل را به خاطر تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست داشته باشم

 

فقط به خاطره تونازنینم

 

هشتمین برگ نقره ای

اگر بخواهم انچه را که در سر دارم برایت بگویم هزاران کتاب خواهد شد اما اگر بخواهم انچه را که در دل دارم برایت بگویم دو کلمه بیشتر نمیشود دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

به نام سوزان دوستی

سلام به همه ی دوستای گلم . بچه ها ممکنه یه مدتی نباشم . یعنی

شاید هفته ای فقط یه باز بتونم بیام تونت . از همتون عذر میخوام اگه

کم پیدا شدم . امیدوارم مثله همیشه تنهام نذارین .قربونه همتون

...........................................................................

چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
عاشق كسي مي شي كه عاشقي نمي دونه

من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هچكدوم از ما دو تا به اون يكي راست نمي گه

من واسه ي چشماي نازنين تو يك ديوونم
من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم
حالا كه مي خواي بري بذار نگاهت بكنم

چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساكت بكنم

يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت

آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن

كاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن

عاشق كسي مي شن كه عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه

اوني رو كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره

شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره

ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
نكنه جمله هاش و پاي محبت بذاري
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاري

از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره

ولي تو شب مي شيني كه باز اون رو دعا كني
يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا كني

چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س
دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي كنيم

نمي دونيم كه داريم يه قلب رو ويرون مي كنيم

كاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم
ديگه منت نذاريم وقتي كه نازي مي خريم

عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله

اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله

مهم اينه كه چقدر دوسش داري فقط همين
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين

برگا زرده روزاي اخره فصل پاييزه
بذار اون بشكنه و دلت رو برگها نريزه

هفتمین برگ نقره ای

تو که باخورشیدزاده شده ای اگر شناسنامه ات را گم کردی مهم نیست به ثبت احوال اسمان رجوع کن فایلها پر از ستاره اند فرشته ها نامت را بر بلندترین شب سال نوشته اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

به نام خدای عاشقا

زندگی فقط یه قصه ست و عشق رویاییه که تموم شدنی نیست و باز هم امشب

میخوام بنویسم اما نمیدونم چی بنویسم فقط میدونم دلم از دنیا قده خودش گرفته

هنوز دارم برگهای نخونده ی سرنوشتمو ورق میزنم . مثله یه محکومی هستم که

محکومیت مرگش صادر شده اه....خدای من . وقتی دلت گرفته و غم داری وقتی خونه

برات زندون میشه.وقتی مرگ برات زندگیه وقتی تنها علاج سوختن ساختنه وقتی

اسمونه بالای سرت سیاهه از دود دلهای گرفته به چی میتونم دلخوش باشم؟ به

اینده ای که تموم درهای امیدبه به بنبست ختم میشه؟ ایکاش میتونستم به جایی برم

که پوزخند مردمو نبینم ایکاش میشد به سرزمین خوبی ها پرواز کنم اونجا که همه با

لبخند و مهربونی با هم حرف میزنن اونجایی که کینه و نفرت معنایی نداره چرا ادمای

دنیا اینجورین؟ واقعا چرا با محبت قهر کردن ؟؟؟؟؟ اما ما انسانها مجرمیم جرممون اینه که

دنیا اومدیم و مجازاتمون هم اینه که باید زندگی کنیم اما همیشه برای زندگی کردن باید

دست و پا بزنیم حتی اگه بخواییم گریه کنیم میگن بچه شدی وقتی عاشق بشیم میگن

میدونی چقدر گناه میکنی ؟؟؟ وقتی حتی بخوایم با خدا خلوت کنیم میخندن و میگن

خرافاتی شده و وقتیکه جلویه این حرفشون برای دل خودمون سکوت میکنیم

میگن باز تو عاشق شدی؟؟؟ وقتی تو یه روز از روزای خدا منو اوردن تو این دنیای بیخود

بهم گفتن دوستش داشته باش اماااا حالا که از خودم بیشتر دوستش دارم میگن تنهاش

بزارحتی نتونستم واسه اینکار گریه کنم میدونی چرا ؟؟؟ چون همه ی اشکامو داده بودم

تا به دستش بیارم . واقعا چرا ادما اینجورین ؟؟؟ چرا؟؟؟ کسی نیس که تو این دنیایه بزرگ

جوابه منو بده ؟؟ اخه خدایا چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟

                                                           

ششمین برگ نقره ای

عشق خیس شدن دلبر زیر بارون نیست عشق اینه که من چترمو روی سر دلبر بگیرم و اون نبینه و هیچ وقت نفهمه که چرا زیر بارون خیس نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

به نام او که به صدا در می اورد ناقوس محبت را

بازم امروز یادت اومده بود سراغم . داشتم فکر میکردم که کاش مثله یه عابر

بی تفاوت از کنارت نمیگذشتم کاش کناره سایه ی تو غبار نامهربونی ها رو از خودم

دور میکردم وبازم کاش که تمامه تورو یکجا از دست نمیدادم . تمامه وجود من

 در تو خلاصه شده بود .هنوز رفتنت برام معماییه که نمیتونم تو باورم حلش کنم .

خیلی وقته که دوریت رو باهمه ی دردهای نبودنت میگذرونم . هنوز هم درغمه دوریت

 هق هق پرسوزه گریه هام بغض اسمونو زخمی میکنه. غمه نبودت زخمیه که هیچ

مرهمی براش پیدا نمیکنم به جز یه نگاهه پر از مهربونیه تو .یادته ؟؟؟

 وقتی داشتی میرفتی اسمونه ابریه نگاهت با اشکهای پی در پی من با هم قاطی شدن

و طوفان شکل گرفت ؟؟ اره یادته ؟؟؟؟خاطره هات همیشه تو ذهنم زندست و بی تو

 هنوز هم خون گریه میکنم . به توکه فکرمیکنم یاد تو نگاهمو با همه ی حسرتی که

 سراغ داره تو اب غرق میکنه . زندگیم هنوز هم اون چشمای نازتو کم داره و من

ومن امروز چقدر دلتنگم برای هق هق اشکی که پر باشه از شادی و چقدر دلگیرم از

جای خالی تو میونه وسعت نگاهم . کاش کسی پیدا میشد که بیرحمی / جدایی

بیوفایی و .....و وداع را خط میزد 

 

پنجمین برگ نقره ای

میگن عشق با یه نگاه اغاز میشه با یه لبخند اوج میگیرد و با یه گریه تموم میشه پس ای چشمای من کور بشین ولی اشکهای من خشک بشین تا هرگز مرگ عشقم رو نبینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

به نام خدایی که بیشتر از همیشه دوستش دارم

سلام بچه ها

ایشالا که حاله همتون خوبه . بچه ها فردا روزه تولده من هستش .فکر کنم رفتم تو 19

سال خیلی خوشحالم اما یه ذره هم ناراحت چون یه ساله دیگه از عمرم گذشت یعنی

 یه سال دیگه به پیریم نزدیک شدم . شوخی کردم خلاصه هر کسی روزه تولدش

خوشحاله . امسال اولین سالیه که میخوام تولدمو با شما جشن بگیرم . نمیدونم تاساله

 دیگه هستم یا نه ؟ اما دوست دارم باشم تا تولد شمارو هم تک تک بهتون تبریک بگم .

تااازه اولین کادوی نتیم رو هم از ابجی مونام گرفتم . مرسی ابجی . بهترین هدیه بود

 برام . از ابجی لیلا هم بابت کمکش ممنونم اگه اون نبود شاید الان هدیه ی ابجی مونا

 هم نبودنمیخواستم امروز دیگه چیزی بنویسم اما راستش داشتم متن اپ اینبارو

 مینوشتم که شوهر دختر عموم یه شعری داد و گفت که بزارمش تو بلاگ .

خودش گفته .البته ارکسته . یعنی اهنگ میزاره روش بعد تو جشنامیخونه.میخوام

 نظرتونو راجع به این شعر بدونم چون میاد و میخونه . خب پس اینبار به جای متن یه

شعره خودمونی :

 

تو از کجا اومدی غریبه ی اشنا ؟                        تو ار کجا اومدی مثل یه خواب ورویا

فقط خدا میدونه دلم هواتو کرده                         برای دیدنه تو لحظه شماری کرده

شدی تو دنیای من قصه و رویای من                  از تو صدام میخونی تمومه حرفای من

شادی که از سر میاد وقتی صدات در میاد         از تو صدات میخونم دلت شده تنگ من

کاشکی میشد بتونی از توصدام بخونی              یا ازتمومه حرفام دوستت دارم دیوونه

فقط خدا میدونه بی تو میشم دیوونه                  فقط خدا میدونه دوستت دارم دیوونه

شدی تو دنیای من قصه و رویای من                 از تو صدام میخونی تمومه حرفای من

شادی که از سر میاد وقتی صدات در میاد         از تو صدات میخونم دلت شده تنگ من

 

چطور بود بچه ها؟؟؟

 

 

چهارمین برگ نقره ای

پراحساسترین کلمه محبته و پرمعناترین کلمه نگاه دردناکترین کلمه خیانته و بزرگترین بلا فریب تلخترین کلمه جداییه و بزرگترین گناه سکوت عالیترین کلمه دوستیه و بزرگترین شجاعت دوست داشتن زیباترین کلمه عشقه و بزرگترین افتخار عاشق شدن  بزرگترین سرمایه یارته و اشناترین کلمه واسه من تو.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

به نام لیلی و مجنون حاکمان سرزمین عشق

برای تو مینویسم ای یاس سپیدقلبم و ای گذر چشمام برای تومینویسم در حالی که شب هنوز ادامه داره و ساعت چهار ستاره مونده به صبح

ای کاش کبوتری بودم و توی اسمونه ابی پرواز میکردم و با پرتاب تیر تو به زمین می افتادم و وقتی که

براپیدا کردن من می اومدی چشمای بی رمق من تو اخرین لحظه عمرم تو نگات بسته میشد ای کاش

 یکی از اون هزاران قطره بارون بودم که سرانجام روی خاکی که تو قدم روش میذاری محو

و نابود میشدم ایکاش یاس و نسترن بودم که با دستای تو از شاخه امید و ارزوهام جدا میشدم

 ای کاش قلبی بودم که رو صفحه روزگار این جمله رو بنویسم که زنده میمونم فقط به خاطر عشق اما

تومنو ندیدی و رفتی تو بیوفاییتو اینجا هم ثابت کردی وقتی که رفتی زار زاره  دلمو تو پیمونه ی

 تنهاییهام  ریختمو نوشیدم و حالا بدونه تویه باره دیگه تو خلوت تنهاییم کنار دریچه ی عمرم با

تیک تاکساعت لحظه ها رو میگذرونم تو انگیزه ی به وجود اومدنه قلبه تاریکم بودی قلبی که مدتها بود

 که شکسته بود قلبی که هیچ کس نمیتونست تعمیرش کنه الان لحظه هایی رو یادم میاد که تو اومدی .

اومدنی که یه دنیا عشق امید و روحیه به زندگی همراهه خودش داشت اما حالا بدونه تو کی

از پلی ویران شده ای که تو رو دستام واسم ساختی عبور میکنه و کدوم فصل اونقدر مهربونه که بارونه

چشمامو بشوره ؟؟؟ برگرد که بدونه تو از شلاق تنهایی سخت خسته ام . باور میکنی که دلم به

وسعت غروبهای پاییز گرفته ؟؟؟ اگه قلم گویای حرفا باشه اگه قلم ایینه ی نوشتن باشه اگه

قلم اونیه که باید باشه پس میخوام تو رو به قلم و اونچه که مینویسه قسمت بدم و بگم برگرد.

برگرد......قول میدم که تمام شبو کنار خاطره هامون منتظرت بمونم اما اگه اهسته صدات کردم

 واسه اینه که نمیخوام ستاره ها بریزن

اخه من سقفی ندارم که زیره اون دستتو بگیرمو های های گریه کنم

سومین برگ نقره ای

اگه میدونستی که چقدر تنهام برام اشک میریختی اما اگه میدونستی که چقدر اشک میریزم هیچوقت تنهام نمیزاشتی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت   توسط پریسا 

 

  

 

به نام انکه شکسته دلان را امید سحر میبخشد 

تو غربت ترانه هاش یکی هنوز دوستت داره

یکی هنوز به عشق تو دل به کسی نمیسپاره

با اینکه تو از معرفت بویی نبردی نازنین

اما یکی هنوز واست اشکای لوطی میباره

هنوز برای دیدنت لحظه شماری میکنه

از دم صبح تا سر ظهر هی بیقراری میکنه

ریاضت ندیدنت روزشو پرغم میکنه

شب که میشه حتی توخواب گریه و زاری میکنه

نگاه سردت واسه اون گرمای خورشیدو داره

اون روزای افتابی رو به یاد چشماش میاره

اون روزا که تو روشنیت ماه و ستاره گم میشد

اره نگات هنوز گله عشقو تو قلبش میکاره

تو غربت ترانه هاش یکی هنوز دوستت داره

یکی هنوز به عشق تو دل به کسی نمیسپاره

با اینکه تو از معرفت بویی نبردی نازنین

اما یکی هنوز واست اشکای لوطی میباره

اونکه هنوز دوستت داره منم عزیز نازنین

منم که از غمت شدم عاشقترین فرد زمین

منم همونکه بی تو شد تنهاترین ادم شهر

اما رو حلقه دلش جز تو کسی نشد نگین

 

اره عشقکم اره مهربونم اره. هنوز هم کسی هست که تو این روزگار

 لعنتی با ياد تو به گريه ميرسه حتي تو خواب. نازنينم منو تو كدوم

 بهونه گم كردي؟حرفهاي من مثل من نيستند اونا هنوز

هم تورو دوست دارند من هم نميتونم کاری بکنم

دله دیگه هنوز هم تو دنياي لوطي ها زندگي ميكنه

باز هم مينويسم چه بخوني چه نخوني

 

دومین برگ نقره ای

معشوقی از عاشقش پرسید من قشنگم عاشق جواب دادنه پرسید دلت میخواد بامن باشی جواب دادنه پرسیداگه ترکت کنم گریه میکنی گفت نه معشوق با چشمای پرازاشک میخواست عاشق و ترک کنه که عاشق دستشوگرفت وگفت توقشنگ نیستی بلکه زیبایی دلم نمیخواد با تو باشم من نیازدارم که باتوباشم اگه ترکم کنی گریه نمیکنم میمیییییییییییییرم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت   توسط پریسا