تا حالا شده اسمونه دلت خیلی ابری بشه؟ بغض کنی اما بغضت نشکنه و اشکات
پشته پلکای خیست یخ کنه ؟ تا حالا شده تو یه هوای ابری توی کوچه پس کوچه ی
شهرت قدم بزنی و دلت پر بکشه برای بوی بارون و خاک خیس خورده ؟ اما اسمون
بغضشو ازت دریغ کنه و تو بمونی و یه هوای ابری و یه دله گرفته...شده...نگو نه
حتما هم شده...گاهی زندگی اونقدر سخت میشه که انگاری رسیدی به ته خط
به ته تمومه غصه های عالم...شده...همه ی ادما گاهی وقتا اسمونه دلشون ابریه
و یه بغضه فرو برده دارن و یه پلکه خیس خورده و یه عااااااالمه حرفای نگفته
اما یادت باشه این لحظه های دلگرفتگی گاهی وقتا به یه دنیا بی دغدغه بودن
می ارزه میدونی چرا؟ چون درست تو همین لحظه هاست که یه حسه غریبی
میاد سراغت به اسمه بودن...قبول دارم که ارزوهامون خیلی دوره و شایدم دیر اونقدر
دور و دیر که شاید اگه یه روزی بهشون برسیم دیگه هیچی ازشون نمونده باشه
اما حداقل دلت قرصه که هست حتی اگه هیچی باشه منظورم اینه که...چطوری بگم
منظورم اینه که دورترین ارزوها خیلی دیر به دست میان برای همین برا به دست
اوردنشون لازمه گاهی وقتا دلمون بگیره و سختتر از اسمون بباریم
هیچ میدونی برای اونایی که یه روزی بعد از این همه اشک به ارزشون میرسن اسمون
چققققققدر بخشندس؟ آخ که چه صفایی داره دل رو شستن با قطره های بارون
یکی شدن با ابرا و باریدن و باریدن و .....تا ابد باریدن

برگ نقره ای شانزدهم
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکا سنگ میزنن گنجشکا راستی راستی میمیرن
ادما شوخی شوخی به همدیگه زخم میزنن قلبامون راستی راستی میشکنن
