تبليغاتX
یه کوله پشتی پر از عشق

یه کوله پشتی پر از عشق

انقدر نوشتم برای یاره خیالیم تا بالاخره پیداش کردم

 

توي حيات خلوت دلم نشسته بودم ،با دو تا شمعدوني نگاه و آينه

دعا دستم...دلم ميخواست كنار اين آينه شمعدون بشينم و گريه كنم
 

به حال خودم داشتم با ساله 84  درد و دل ميكردم داشتم به لحظه ی تحویله

ساله پارسال فکر میکردم شوقي تو دلم بوجود اومده بود وصف نشدني باورم

نمي شد كه خدا يه ساله  ديگه هم بهم فرصت داده...يادمه بهم گفتن:اينجا

یه شروعه تازست،اون باغچه ي نمازه و اين گل ،سايه بون عبادته و اون

طرف خونه ي خداست....دلم شكست يه لرزش عجيبي تو وجودم افتاد

خدايا !چي شده؟اينجا كجاست؟من كي ام؟ اينجا بود كه كودكي خودم رو ديدم

خدايا ! تو شاهدي كه چه زلال بود صدام خدايا تو شاهدي كه چه معصوم و بي ريا
 

بود نگام...ولي الان چي؟چر اينقدر فرق كردم؟نمي خواستم بدونم اين لباس
 

سياه گناه رو چه كسي تنم كرد؟نمي خواستم بدونم چرا بي بال و بي وبال

اينقدر دل به اين دنياي فاني بستم؟چرا از بين اينهمه زيبايي ،من چنگ زدم

و قاب عكس سياه و دود گرفته ي دنياي زودگذر رو انتخاب كردم؟؟؟

حالا 84 داره کوله بارشو میبنده و میره....به همین زودی....تو یه چشم بهم زدن

خدا جون....چقدر زود روزای عمرمو ورق میزنی....داري تند تند میبریشون

چقدر عجله داري آخه؟ميخواي كجا ببریشون؟
 

اما از یه طرفی دوست دارم زودتر این سال تموم شه میدونین چرا؟چون من تو
 

ساله جدید یه باره دیگه زنده شدم...چون میدونم دیگه میتونم روزامو به امیده
 

شنیدنه صدای عزیزم بگذرونم چون میدونم لحظه های قشنگی رو پیشه رو دارم

چون من تو ساله جدید یه پسوند به اسمم اضافه شده یه کلمه ای به اسمه
 

عشق تو وجودمه اما خدا جون ازت میخوام کمکمون کنی تا بتونیم این عشقه
 

پاک و عزیزمونو حفظ کنیم خدا جونم الان که اشک از چشام سرازیره میخوام
 

با همین حال عاجزونه ازت بخوام که کمکم کنی که دیگه اشتباههای قبلیمو
 

تکرار نکنم....خدای من خودت میدونی چقدر بهت نیاز دارم..

کمکم کن پیشه عزیزم بدقول نشم...بهم قدرت بده بتونم همراهه خوبی
 

براش باشم...خدای من ازت میخوام به اونم کمک کنی تا روزای تلخه

قبلشو از یاد ببره ....میخوام کمکمون کنی همیشه ی همیشه با هم و برای
 

هم بمونیم...بچه ها جای همتون خالیه الان حسابی هوای دلم ابریه 

وای خدا داره از چشمام بارون میباره....باروني كه اسمشو آمرزش گذاشتي

چي ميشه اين بارون من و گناهم رو شستشو بده؟خدايا!ازت ممنونم كه
 

گلاب اشك رو روي گونه هام قرار دادي...و چه حس خوبي دارم وقتي اين اشك

جاري ميشه..آرامش پيدا ميكنم ،احساس سبكي احساس پرواز،احساس نزديكي

به خودت.شايد به اين خاطر كه شنيدم وقتي سيلاب اشك بخاطر انجام گناه یا
 

دعا از ته دل باشه،انبوهي از آتش جهنم رو خاموش ميكنه. دلم به اين اشكها خوشه

كه شايد كاري ازشون بر بياد،شايد بتونن گوشه اي از جهنمي كه خودم برا خودم

ساختم خاموش كنن يعني امكان داره منم آمرزيده بشم؟کاش هممون تو

ساله جدید پاک و امرزیده باشیم .....الهی امیییییییییییییییییییین

برگ نقره ای بیستم
دوستای گلم عیده همتون مبارک ساله خوشی رو برا همتون ارزو میکنم

التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

 

 

همه چیز از این کلمه شروع می شه  تقدیر

تقدیر  گاه شیرین و گاه تلخه

البته تقدیر من خیلی شیرینه

شیرین تر از عسل و زیباتر از رنگین کمان

قبل از آشنائی با عزیز دل پریس 

من یه مرده متحرک بودم در ظاهر خیلی شاد و سر حال 

ولی در حال حاضر خدای خود را شاکرم

که تقدیری این چنین برایم رقم زد

از زمانی که با عزیز دل آشنا شدم

دنیا برام عوض شده شوق زندگی دارم

با تمام وجود می خوام فریاد بزنم 

خدایا شکر

یا حق

برگ نقره ای نوزدهم

 

تنها نمان ... یار شو ... نه با هرکسی

با او که در کنارش آرام می گیری

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

*یکی اومد و تنهاییهامو با خودش برد*

همه چیز یه دفعه شد ...یهویی...نمیدونم...هنوزم نمیتونم باور کنم

یه دفعه اومد و تمومه لحظه هامو ماله خودش کرد....الان چند روزه که یه جوره

دیگه شدم...انگاری راس راسی یه گمشده داشتم ...به همین راحتی.... کسی

که حتی فکرشو نمیکردم یه روزی جای یاره خیالیمو برام پر کنه اما این اتفاق افتاد

منی که فکر میکردم دیگه هیچ احساسی برام نمونده....کیلومترها ازم دوره....اما

ما خواستیم با هم باشیم شاید رسیدنمون سالها طول بکشه نه اشتباه نکنین..

من هیچ وقت تو نت دنباله یارم نبودم ...من اونو تو دنیای واقعی شناختم.....

من اونو با صداقتش شناختم...دیگه همیشه یادش باهامه...نبضه زندگیم بعد
 
از خدا به یاده اون میزنه میخوام بدونه که قشنگترین اهنگه زندگیم تپشه قلبشه....

بدونه که حاضرم قشنگترین لحظه های زندگیمو به پای ساده ترین دقیقه های

 عمرش بریزم...خوشحالم که میتونم سهمی از مهربونیهای خالصانش داشته باشم....

اون قشنگترین هدیه ی خدابه منه....نمیدونم چطوری صاحبه روزام ......شاهزاده ی
 
رویاهام...عزیزه ثانیه هام....همراهه دردا و شادیام....یاره گریه هام....معنیه همه ی حرفام

حالا منم شدم یکی از هزاران هزار مسافر جاده ی عشق...فقط میتونم ساده بهش بگم
 
بهونه ی تازه ی زندگیم بی ریا و عاشقونه دوستت دارم و میخوام تا اخرش باهات بمونم

اگه تا روز قیامت*داشتنت نباشه قسمت*چشم به راهه تو میمونم*با دلی پر از صداقت

..............اره بالاخره منم عاشق شدم ................

برگ نقره ای هجدهم


معنای زنده بودنه من با تو بودنه.کنار تو مفهوم زندگیه معنیه عشقه

توی سر نوشت من با تو موندن ،همیشه با تو و به یاد تو نفس کشیدنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت   توسط پریسا 

 

 

چرا عادت میدی منو به دستات اونم وقتی که دستات موندنی نیس
چرا میخوای بشم پابنده چشمات تو که عشقی تو چشمات خوندنی نیست
تو که لبریزی از شوقه پریدن ...پری از فکر کوچ و پر کشیدن
برای چی منو وابسته میخوای؟ تو که چشمای نازت موندنی نیس
اخه من که بهت ظلمی نکردم که تو قصده تلافی داشته باشی
میخوام یه کم به حرفام فکر کنی تو اگه وقته اضافی داشته باشی
بگو که به چه جرم و چه گناهی میخوای کاری کنی که وقتی رفتی
من عاشق باشم و بی تو بسوزم که تو شیدای کافی داشته باشی؟
منو راضی نکن با ناز و بوسه جوابم رو بده حالا نه فردا
اخه از سردیه دسته تو پیداست که فردایی نداره قصه ی ما
تو که دستات یخه مثله زمستون تو که عاشق نشدی زیره بارون
چرا منو میخوای مجنونه مجنون چرا منو میخوای رسوای رسوا؟
همین حالا بگو واسه چی باید به تو عادت کنم یاره مهاجر؟
چرا میخوای توی دلتنگیه عشق بمیره عاشقی تنهای تنها
چرا عادات میدی منو به دستات اونم وقتی که دستات موندنی نیییییییییییییس


راستی چرا؟ تو که هنوز نیومدی...چشمات تو خیالم داد میزنن که اگرم بیای

خیلی زود میری پس چرا؟ اصلا فرض کن یه روزی هم شد که اومدی فرض کن

 بهت عادت کردم اونم بدجوری...بعد هم رفتی...اخه این وسط چی گیره تو میاد

 هان؟ یه عاشق بیشتر؟ من باید بسوزم تا تو به تعداده عاشقات تضافه کنی؟هه

 چه خنده دارقربون صدقه رفتنتو نمیخوام...نوازشتم نمیخوام جوابه سوالمو بده

چرااااااااااااا؟ وعده ی فردا و فردا هارو نده دستای یخت نعره میزنه که فردایی تو

کار نیست و قصمون کوتاهه...خیلی کوتاه . سنگ هم زیره بارون عاشق میشه

 اما تو...تو زیره بارونم همون بودی...سرد و بی احساس...فقط بگو چرا؟

 همین...این چرا فقط مخصوصه من نیست شرط میبندم خیلیها اینو از هم قصه

هاشون پرسیدن و میپرسن...و خواهند پرسید. آآآآآآآخ...کاش میشد نه عادت

 کنیم نه عادت بدیم کاش میشد اینقدر راحت احساسای همو به بازی نگیریم...کاش

 

برگ نقره ای هفدهم

 

بیا رو قلبهامون بنویسیم که اگه شادیهامون دوام ندارن غم هامونم همیشگی نیستن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت   توسط پریسا